رهبر: همه باید مراقب گفتار و مواضع و حتی نگفتن های خود باشند ، زیرا نگفتن مسائلی که باید گفت ، عمل نکردن به وظیفه است و گفتن مسائلی که نباید گفت ، عمل کردن بر خلاف وظیفه است.
در پی این فرمان مرحله ی تازه ای شروع می شود که در آن نا گفته هایت مهمتر از گفته هایت می شوند و دردسر سازترند.البته این وظعیت در ابتدای انقلاب 57 هم ایجاد شد که پی آمد آن ترور اعدام و اسارت پدران ما بود.گمانم این میراث از پس گردشی سی ساله به فرزندان همان پدران رسیده.تا که مرد سفر باشد و تا کدام راه؟
در این مورد خاص امور به دو قسمت گفتنی ها و ناگفتنی ها تقسیم میشوند که البته بخش زیادی از گفتنی ها از ملت گرفته می شود و بجایش نا گفتنی به آنها تحمیل میشود.
روزگاری برشت نوشته بود:
پس از قیام هفده ژوین
سخنگوی کانون نویسندگان دستور داد
در خیابان استالین اعلامیه پخش کنند
که روی آن ها نوشته بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با کار مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آیا آسان تر نمی بود که دولت
ملت را منحل می کرد
و ملت دیگری برای خود بر میگزید؟!
می تواند روایت تازه ای باشد
از مرام اشتراکی دردسر،
این که کفش های زن بند ندارد و
مال شوهرش دارد.
کفش های بزگ مرد
مقیاس همیشه کوچک زن
پاها کفش ها و دلش!
زن گفت:
چرا
نه کفش هایت را درست بند می کنی
نه دلت را به این زندگی؟
مرد
پیش از آنکه بگوید:
زن ها همیشه دلشان را به چیزی دم دستی
بند میکنند،
خوابش برده بود.
شب طولانی تر از همیشه بود و
گریه ی زن بند نمی آمد.
و انفجار نور
اتفاق ساده ای بود
در پس عدسی عینک ها.
فیزیک گفت:
انفجار نور
شکلی دیگر از شکست نور است.
....
....
ای نور!
نور بینوا!
وقتی که سرنوشت تو انفجار است
در عبور از این منشور
اگر دست خودت بود
چیزی به جز یک رنگین کمان نمی شدی!
وقتی شعر
از خیابان برگشت به خانه ام
وقتی شعر از خانه ترسید و
چپید توی دهلیز های دلم
وقتی کلمات تصمیم گرفتند
بیشتر مراقب خودشان باشند
دستانم
این دستان ناتوان
گریستند!
باروتی خاتون کوچکم.
"زندگان
از مُردن سخن ميگويند
تنها از آن رو كه ميزيند:
آنكه سخن نميگويد، مرگ است،
مرگ،
كه حرفي نميزند
اما به وعدهاش وفا ميكند."(اریش فرید)
آلبر کامو در کتاب افسانه سیزیف
جرات نمي كنم
قدم بزنم
سراغ كسي را بگيرم
گاهي سري به حوالي زن بزنم.
جرات نمي كنم عزيزم
سيگار بكشم
دودش را بريزم لاي پستان هاي كسي
نفس بكشم!
جرات نميكنم
برايت بنويسم:
((اينكه در اينجا
در آنجا
جنگ شده
تكانم نمي دهد/وقتي
دلم براي تو تنگ شده!))
سوراخ ها
قائدتا تاريكند و
البته تنگ
در تاريك تنگهاي دلم
چيزي كوچك هست
كه من به شخصه
آن را با خود
از رحم مادر آورده ام.
زمستون سختي شده اي دختر!
سپيدار شده اي بلند
قنديل شده ام نوك شاخه هات
گنجشك شده ام
نم كشيده از ابرات
زمستون سختي شده اي دختر!
گنجشك يخزده
فقط مي تونه از اون بالا بيفته تو برفا
گربه ي سياه
فقط مي تونه...
دارن مي برنم سرما!
اين زمستون گنجشكاي زيادي رو با خودش برد
خيلي ها قنديل بستن نوك شاخه هات خيلي جيكشون در نيومد
گنجشك شدن
نم كشيده از ابرات
خونم رو برف
يخ بسته دختر!
خورشيد اومده بالاي بلنديت
أبم كنه
برم تو ريشه هات
سپيدارت بشم .
زمستون سختي شده اي دختر!
سپيدارت شده ام بلند
لونه شده ام
هزار تا گنجشك
اين زمستون سپيداراي زيادي رو تكوند
يه سپيدار فقط ميتونه
يخ نزنه!
سوزت تبر شده افتاده به جون شاخه هام
ريشه هام رنگ خون گرفتن
شاخه هام
بوي تبر!
هواي تبر شدن انداختی به جونم
دختر!
آسمونت باريد
آسمونت خستم كرد.
يه تبر خسته فقط مي تونه بيفته به جون خودش
وقتي كه زنگ زنده
زير بارون زمستوني
كه تواي!
تموم اين مدت
كه كنجشك بودم و سپيدار و تبر
يه كلبه ساختی
با يه سپيدار
كه يه گنجشك تو ايوونش خوابش برده