تبليغاتX
سیزیف
اشعر
برای همسرم


دلم اگر یک روبان قرمز بود

آن را گوشه ی پیرهنم سنجاق می کردم

آن وقت

هر وقت بیرون می رفتم

می توانستی آن را

از گوشه ی پیرهنم برداری      

از خودم


برای خودم


خود داری آشنای شمالی

دهان بند سفت زمان ها و مکان ها:بله بله

از جمع ما شش نفر

من آواز سر می دهم

در آنجا که برای حفظ جان

فقط کافی ست حالت خود را حفظ کنید

مهم نیست چه می گویید

شما هیچ نمی گویید.

شیموس هینی


+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:36  توسط علی حسینی  | 

از شهر کوچکم

اگر آوازهای محلی و

چشمان تو را بگیرند

چیزی به جا نمی ماند

الا

چنارها وکاج های کهنسالش.

کلاغ ها هم هستند

که گاهی می آیند و

بیشتر می روند!

کوه هایش اما بد نیست

می شود آتشی روشن کردو

چای سبزی خورد.

آنوقت برگشت به خانه

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

وجایی

که هیچ اتفاقی نمی افتد

هنوز می شود زندگی کرد!

                                                                                                      نورآباد 89/12/16

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 22:8  توسط علی حسینی  | 

در این چند وقت به جاهای زیادی سر زدم.با دوستان تازه و قدیمی شعر خواندیم و گپ زدیم.انگار با وضعی که در مملکت بی در و پیکرمان درست کرده اند نه نایی برای گپ و شعر مانده و نه جایی بنابراین احتمالن فضای مجازی مکانی ست گریز ناپذیر برای امثال من که بیشتر دوست داریم شب ها را باشعر و سیگار صبح کنیم و البته با بعضی از دوستان.با این حال افکار ده ی چهلی من در رابطه با شعر خواندن و نقد نه با شلوغی سرهایمان جور در می آید و نه با وضع رو به راه این مملکت بنابراین دوباره به همین فضای کوچک بر می گردم و در شهر خراب شده ام با کامپیوترم ور می روم 

 

دریا به همان اندازه که اسم آب های شور

در خلیج های تنگ است

می تواند اسم چیزهای دیگری هم باشد

مثل همین دختر

که با قد کوتاه و

چشمان زاغش

از کنار دریای بی تلاطم من می گذرد.

 

پس من به دریا گفتم

قرارمان اوآخر جذر

تا این حسرت همیشه

که آتش زده به این دل بی حساب

این دل بی کتاب

دست در دست مد تو

طولانی تر شود.

 

این که اینقدر

پا را می فشارم

بر این خودآزاری

سبد روی پنجره خالی

و خالی پر کرده تمام حال و احوال من را

حسرت اگر نباشد

اسم دیگرش را

نمیدانم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:40  توسط علی حسینی  | 

این چند ماه چند شعر گفته ام.هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم وبلاگیشان کنم.احساس می کنم این وبلاگ نویسی چیزی را در روابط من با خودم و دیگران خراب کرده.ترجیح می دهم اشعار را یا روی کاغذ بخوانم یا از زبان یا هر وسیله ی دیگری بشنوم.از حالا تا وقتی که نمی دانم کی هست از این وبلاگ و هر وبلاگ دیگری خسته ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 19:51  توسط علی حسینی  | 

برای رضای اکوانیان و جزیره ی نا شناخته اش

 

پس این همه صد سال که در این بیت بسته بود

مهیای کشتی می کردی نوح!

صد البته که ما نه گاو بودیم و نه خر

حتی کلاغ هم نبودیم

سیلی بودیم بیقرار

در خیابان های این شهر

که تو با بیت و کشتی ات

بر ما سوار شوی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 20:57  توسط علی حسینی  | 

وقتی خورشید

از نمی دانم کجا بالا می آمد

افسوس های من

اناری بود که

بر شاخه جاذبه را تاب نمی آورد.

 

هر صبح یک لبخنذ

پیشانی همسرم را می بوسد.

گمانم تمام اشتباهاتم

یکجا در چشمانم به او زل زده اند که

نم پس نمی دهد

واین قرار از اعتبار افتاده است.

 

..................................

باید به خیابان های تهران رفت

باید

گلوله خورد.

..................................

 

وقتی روی ناهار

با همسرم برخورد می کنم

تیری که در نگاهش

به سوی من شلیک می شود

شبیه این سوال است که:

راه کج و کوله ی این زندگی کوفتی منتج به چیست گلم؟

لج بازی سکوت در نگاه کم قرار من

چیزی شبیه خشم را

در همسرم

زنده کرده است

و این

راز شکستن گلدان ها و فنجان های روی تاقچه است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:27  توسط علی حسینی  | 

رهبر: همه باید مراقب گفتار و مواضع و حتی نگفتن های خود باشند ، زیرا نگفتن مسائلی که باید گفت ، عمل نکردن به وظیفه است و گفتن مسائلی که نباید گفت ، عمل کردن بر خلاف وظیفه  است.                                                       

در پی این فرمان مرحله ی تازه ای شروع می شود که در آن نا گفته هایت مهمتر از گفته هایت  می شوند و دردسر سازترند.البته این وظعیت در ابتدای انقلاب 57 هم ایجاد شد که پی آمد آن ترور اعدام و اسارت پدران ما بود.گمانم این میراث از پس گردشی سی ساله به فرزندان همان پدران رسیده.تا که مرد سفر باشد و تا کدام راه؟

در این مورد خاص امور به دو قسمت گفتنی ها و ناگفتنی ها تقسیم میشوند که البته بخش زیادی از گفتنی ها از ملت گرفته می شود و بجایش نا گفتنی به آنها تحمیل میشود. 

 روزگاری برشت نوشته بود:

                                            پس از قیام هفده ژوین

                                            سخنگوی کانون نویسندگان دستور داد

                                            در خیابان استالین اعلامیه پخش کنند

                                            که روی آن ها نوشته بود:

                                            ملت اعتماد دولت را از دست داده است

                                            و آن را تنها با کار مضاعف

                                           دوباره به دست خواهد آورد.              

                                            آیا آسان تر نمی بود که دولت

                                            ملت را منحل می کرد

                                            و ملت دیگری برای خود بر میگزید؟!

    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:55  توسط علی حسینی  | 

 

می تواند روایت تازه ای باشد

از مرام اشتراکی دردسر،

این که کفش های زن بند ندارد و

مال شوهرش دارد.

کفش های بزگ مرد

مقیاس همیشه کوچک زن

پاها    کفش ها   و   دلش!

 

زن گفت:

چرا

نه کفش هایت را درست بند می کنی

نه دلت را به این زندگی؟

مرد

پیش از آنکه بگوید:

زن ها همیشه دلشان را به چیزی دم دستی

بند میکنند،

خوابش برده بود.

 

شب طولانی تر از همیشه بود و

گریه ی زن بند نمی آمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:22  توسط علی حسینی  | 

در ابتدا نور بود

و انفجار نور

اتفاق ساده ای بود

در پس عدسی عینک ها.

فیزیک گفت:

انفجار نور

شکلی دیگر از شکست نور است.

....

....

ای نور!

 نور بینوا!

وقتی که سرنوشت تو انفجار است

در عبور از این منشور

اگر دست خودت بود

چیزی به جز یک رنگین کمان نمی شدی!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:11  توسط علی حسینی  | 

 

  وقتی شعر

از خیابان برگشت به خانه ام

وقتی شعر از خانه ترسید و

چپید توی دهلیز های دلم

وقتی کلمات تصمیم گرفتند

بیشتر مراقب خودشان باشند

دستانم

این دستان ناتوان

گریستند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:32  توسط علی حسینی  |